خواننده گرامی اگر روزی چنین حادثه ای را شاهد بودی کاری که من کردم را تو نکن

یه روز یه معامله ای در پیش داشتم که زندگی مرا عوض می کرد خیلی سعی می کردم تا زودتر معامله کنم تا از شر زندگی نکبت بار فقیرانه خود خلاص شوم اما همیشه یه مشکلی پیش میآمد وکار معامله مرا به فردا وهفته های بعد معکول میکرد من هم هی به شانس خودم وبه زندگی وفلک و زمین و آسمان بد و بیراه می گفتم یک روز مبل های مان را شسته بود یم ودر یک اتاق خالی به صورت ایستاده گذاشته بودیم تا خشک شوند خانمم و پسرم نیز زیر آن مبل ها خوابیده بودند مبل بزرگ به سمت پسرم افتاد اما بالش نگذاشت به سر پسرم بخورد با آنکه مبل پایه داشت تعجب کردیم چرا به سمت عقب افتاد خلاصه...

آن شب در خواب دیدم کبوتری به من نزدیک شد و گفت از زندگیت راضی باش آینده شما روشن است ما بهترین سرمایه هارا به شما دادیم وآن سرمایه پسر توست ..کاری نکن مجازادتت کنیم ...

از خواب بیدار شدم خوابم را به کسی نگفتم وزیاد جدی نگرفتم و دوباره به فکر معامله و ناسپاسی وبد و بیراه به زمین و زمان شروع شد چند روزی از خواب من نگذشته بود که پسرم همراه خانمم در راه برگشت از خانه مادرش با تصادفی  شدید مرا تنها گذاشتند و رفتند 

این آخرین پست من در این سایت است نوشتم شاید به درد کسی بخورد تا روح پسرم گلم شاد شود

وسلام