sor-traxtorchi.ir امروز هیچ یک از عاشقان تیراختور نمی تواند احساس غرور خود را پنهان کند چرا که عناصر مافیایی مدعی فوتبال پاک چند روزی است از ترس روح آذربایجان لرزه بر تن دارند .
آری همیشه باید بلرزند و بترسند چرا که ""روح""‌ترسناک است ...
درود بر شرف تونی اولیویرا که نام بزرگی بر پیشانی این عاشقان حک نمود افراد زیادی آمدند و رفتند چهرهای ماندگاری همچون فراز کمالوند و ناصر شفق و صد البته واسیلی قوجا و هرکدام به نوعی جواب گوی این ابراز عشق و محبت حامیان خستگی ناپذیر تیراختور بوده اند و سرخوشیم که با گذشت مدت طولانی از خداحافظی این عزیزان هنوز هم نامشان با احترام اجین است و یاد آور اشک و لبخندی است که در کنار هم بر چهره جاری ساختیم ...

اما افرادی هم بودند با شخصیت کاذب آمدند و خیلی زود نامشان سوهانی شد بر اعصاب این عاشقان،افرادی که با تیراختور اوج گرفتند و نامی برای خود ساختند افسوس امروز عروسکی شده اند برای خیمه شب بازی افرادی معلوم الحال .

ولی تونی بزرگ مرد ناشناس ، خودی نشان داد و نامی انتخاب کرد در حد و اندازه هواداران ، اولیویرا ما را روح تیراختور معرفی کرده و اذعان داشته این کالبد افتخار آمیز بدون حمایت و همراهی روح مقدس اش هیچ هست. ما هم بر این باوریم که هیچ هستیم و با تیراختور زنده شده و هویت یافته ایم و تا ابد حامی هویت خودمان خواهیم بود
تمامی بدخواهان تیراختور از رویا رویی با این روح بزرگ در خوف هستند باید هم بترسند روحی که قاره کهن را به زانو در آورد ترس دارد ...

وعده دیدار ما 18 اسفند ورزشگاه آزادی خودمان ، همان میعادگاهی که چندین بار پذیرای 50 هزار روح آذربایجان بود این بار نیز با حضوری حماسی و فارغ از هرگونه نتیجه ورزشی و البته غیر ورزشی تک نفر مافیا فقط به عشق تیراختور راهی آزادی میشویم تا در کنار همراهان همیشگی ساکن تهران-کرج-قم-شهر ری-قزوین –اراک- اسلام آباد و ... تیراختور باشیم .

در آدینه پیش رو میخواهیم برای تشکر از هوادارانی که در اولین ضیافت آسیایی با پیمودن چند صد کیلومتر راه عاشقی خود را به استادیوم سهند رسانده و تنهایمان نگذاشته بودند ، شرف دست بوسی داشته باشیم .
منتظر حضور مان باشید
کلمات کلیدی:

بفرستید به:
                 

تراختور باخت

خبر اول خبرگذاری های ایران

طوری هیاهو راه انداختند که انگارتبریز را دوباره تصرف کرده اند

آقایان پان .ما حتی اگر در فوتبال ببازیم باز برنده ایم ما دنبال قهرمانی در ایران ویران نیستیم

ما بدنبال آن بنرهاییم که احتزازش ترا به لرزه انداخته است وخواب از چشمان قدرت بینت روبوده است  هستیم

ما حتی در بازی با الجزیره الجزیره را نبردیم ما ترا بردیم پس بیخود شادمانی نکن  دیر یا زود قهرمانی واقعی خود را جشن میگیریم

من ترکم پدرم ترک است وهمچنین مادرم هم

ما چندین سال است که ترکیم

یک شبه ترک نشده ایم

تاریخ به ما میگوید که سالیان سال زحمات بزرگان ما در ترک ماندن ما بسیاربوده است

وتلاش تو ای بزرگترین ابله ها بیفایده است

تو هنوز ملت ترک را نشناختی

ترک همان کسی است که ترا بازور شلاق آدم کرده است

ترک همان کسیست  که به تو خواندن آموخت

ترک همان کسیست که به تو شیعه بودن را آموخت

واین آموزش هزینه های گزافی روی دستمان گذاشت یکی همین استعمالیست که تو حکمران آنی

دست از سرما بردار

به استعمار آذربایجان پایان بده

اینجا خاک تو نیست

مارا به حال خود بگذار وبرو

برو در کویر هرچه میخواهی پان فارس تربیت کن

برو

قبل از آنکه من بیرونت کنم


xojali

...
0 | 0

آنادیلیم

ذربایجان در ادوار متمادی بین اقوام مختلف و ملل همجوار به صورت های متفاوتی تلفظ گردیده که جناب (( رئیس نیا)) در تحقیقات وسیع خود درباره نام آذربایجان چنین آورده که به گوشه ای آن اشاره می شود:

1_ آتورپادگان ، درزبان پارسی میانه

2_ آذربادگا...ن

3_ آتروپاتنه در زبان یونان

4_ آذربابیگانون و آذربایگان در یونان بیزانسی

5_ آذربایاقان و آذربادگان در ارمنی

6_ آذربایغان در سریانی

7_ آذربیجان در عربی

8_ آذربایجان درتلفظ فعلی

9_ گاهی تلفظ هایی از قبیل : آتروپاتس، آتراپس ، اگروپاتن، آتروپاتیا نوشته اند که شاید ناشی از اشتباه نویسندگان باشد.

بغضی از نویسندگان همچون میرعلی سیدوف تنها راه گشای نام آذربایجان را وابسته بودن این نام به زبان محلی آذربایجان می دانند ، وی درمقاله خود چنین می آورد:

کلمه آذربایگان بعدها تبدیل به آذربایجان شده که متشکل از اجزای (( آذر _ ار_ بای_ گان )) شده وآن را چنین شناسایی می کند:

1 ) آذر : در لغت به معنای اغور و نیت خیر و نام طایفه ای ترکی زبان بوده است.

2 ) ار: ریشه ترکی دارد و به معنای فرد ، انسان و جوانمرد است.

بای : بی ، بیک ، بیگ، بگ به معنای توانگر و رئیس قبیله و حاکم آمده است.

گان: درزبان های ترکیب با قبول تغییرات آوایی دارای معانی زیادی چون پدر و خاقان و ....... می شود

آذر: آذ + ار : در زبان ترکیب به معنای مبارک و میمون و نیز سرخ گون است.

باتوجه به ترکیب و تجزیه کلمه آذربایجان توسط سیدوف معنی کلمه به این صورت خواهد بود: آذربایجان یعنی پدر توانگرانسان آذر و یا به معنی دیگر،پدر توانگرمبارک می باشد.

البته این را یک نظر قطعی نباید تلقی کرد، زیرا محققین نظرات مختلفی در این مورد ارائه می دهند، چنان که بعضی نام آذربایجان را برگرفته از نام سردار ایرانی « آتروپات»، « آتورپات» یا « آذرباد» فارسی می دانند و یا دیگران این نام را برگرفته از زمان آغوز(غوز) که گویا درصحرا و مرغزار اوجان اورا خوش آمد و فرمود هر یک از مردم او را یک دامن خاک بیاورند و .. تا این که پشته عظیمی درست کردند و آن پشته را آذربایگان نامید

آذر درزبان ترکیب به معنی بلند و بایگان به معنی بزرگان است.
ادامه ...

نگاره: ‏آذربایجان در ادوار متمادی بین اقوام مختلف و ملل همجوار به 
صورت های متفاوتی تلفظ گردیده که جناب (( رئیس نیا)) در تحقیقات وسیع خود 
درباره نام آذربایجان چنین آورده که به گوشه ای آن اشاره می شود:



1_ آتورپادگان ، درزبان پارسی میانه



2_ آذربادگان



3_ آتروپاتنه در زبان یونان



4_ آذربابیگانون و آذربایگان در یونان بیزانسی



5_ آذربایاقان و آذربادگان در ارمنی



6_ آذربایغان در سریانی



7_ آذربیجان در عربی



8_ آذربایجان درتلفظ فعلی



9_ گاهی تلفظ هایی از قبیل : آتروپاتس، آتراپس ، اگروپاتن، آتروپاتیا نوشته
 اند که شاید ناشی از اشتباه نویسندگان باشد.



بغضی از نویسندگان همچون میرعلی سیدوف تنها راه گشای نام آذربایجان را 
وابسته بودن این نام به زبان محلی آذربایجان می دانند ، وی درمقاله خود 
چنین می آورد:



کلمه آذربایگان بعدها تبدیل به آذربایجان شده که متشکل از اجزای (( آذر _ 
ار_ بای_ گان )) شده وآن را چنین شناسایی می کند:



1 )  آذر : در لغت به معنای اغور و نیت خیر و نام  طایفه ای ترکی زبان بوده
 است.



2 )  ار: ریشه ترکی دارد و به معنای فرد ، انسان و جوانمرد است.  



بای : بی ، بیک ، بیگ، بگ به معنای توانگر و رئیس قبیله و حاکم آمده است.



گان: درزبان های ترکیب با قبول تغییرات آوایی دارای معانی زیادی چون پدر و 
خاقان و ....... می شود



آذر: آذ + ار : در زبان ترکیب به معنای مبارک و میمون و نیز سرخ گون است.



باتوجه به ترکیب و تجزیه کلمه آذربایجان توسط سیدوف معنی کلمه به این صورت 
خواهد بود: آذربایجان یعنی پدر توانگرانسان آذر و یا به معنی دیگر،پدر 
توانگرمبارک می باشد.



البته این را یک نظر قطعی نباید تلقی کرد، زیرا محققین نظرات مختلفی در این
 مورد ارائه می دهند، چنان که بعضی نام آذربایجان را برگرفته از نام سردار 
ایرانی « آتروپات»، « آتورپات» یا « آذرباد» فارسی می دانند و یا دیگران 
این نام را برگرفته از زمان آغوز(غوز) که گویا درصحرا و مرغزار اوجان اورا 
خوش آمد و فرمود هر یک از مردم او را  یک دامن خاک بیاورند و .. تا این که 
پشته عظیمی درست کردند و آن پشته را آذربایگان نامید



آذر درزبان ترکیب به معنی بلند و بایگان به معنی بزرگان است.‏

حداد جاهل

haDAD ADIL IRAN JUMHUR BAŞKANIGINA ADAYOLMUŞ BIR ŞEIRDA TABRIZIN DILIN FARS VE ONU FARSLARIN ANA TOPRAGI DEMAK ISTIYIP
آقای حداد ناعادل وقتی شما به زبان مادری اینقدر اهمیت میدهد پس این را بپزیریدزبان مادری آذربایجان ترکی هست و ترکی خواهد ماند تلاش شما پان فارسها برای چنین هدفی بیفایده خواهد ماند
نگاره: ‏haDAD ADIL IRAN JUMHUR BAŞKANIGINA ADAYOLMUŞ BIR ŞEIRDA 
TABRIZIN DILIN FARS VE ONU FARSLARIN ANA TOPRAGI DEMAK ISTIYIP 
آقای حداد ناعادل وقتی شما به زبان مادری اینقدر اهمیت میدهد پس این را 
بپزیریدزبان مادری آذربایجان ترکی هست و ترکی خواهد ماند تلاش شما پان 
فارسها برای چنین هدفی بیفایده خواهد ماند‏

فیس بوک آدرسی میز

خبرنگار
biz turkix

جام طلای حسنلو یکی از آثار باستانی برجسته ترکان است که در جریان کاوش‌های رابرت دایسون در تپه حسنلوی نقده یا همان سولدوز در سال ۱۳۳۶ کشف شد. این اثر قدمتی ۳۲۰۰ ساله دارد و احتمالا نقش بسزایی در شکل ‌گیری هنر درآذربایجان داشته‌ است.

جام ب...ه ارتفاع 25سانت و قطر دهانه60 سانت و به وزن950گرم از طلاي خالص است و توسط قلم زني روي آن نقشهايي شكل گرفته است كه باورهاي مذهبي و آييني قوم ماننايي را روايت ميكند.

بيان تصويري جام با تولد كودكي آغاز ميشود. كودك بين مادر خود و يك روحاني دست به دست ميشود. كودك داراي استخوان بندي درشتي است و روحاني وسيله برنده اي در دست دارد. به نظر ميرسد روحاني با شكافتن پهلوي مادر او را به دنيا آورده است. تعبير ديگر اين صحنه عمل ختنه است ولي شواهدي دال بر انجام عمل ختنه در هزاره اول قبل از ميلاد در بين قوم ماننا و مادها در دست نيست. اقوام زرتشتي و ودائي سوابقي از اين دست ندارند. تنها مصريان، يهوديان، برخي اقوام سامي و اعراب كه با هم رابطه تجاري فرهنگي داشتند ختنه ميكردند و در ضمن بايد گفت شرط پذيرش اسلام در آسياي ميانه انجام عمل ختنه بود.

پشت سر صحنه تولد، صحنه مرگ و شكنجه ديوي ديده ميشود. اين كشتار توسط پهلوان عظيم الجثه اي انجام ميشود كه زوبيني در دست راست دارد و در دست چپ قبضه كماني را گرفته است و به نشانه قدرت سر كمان را بر پاي خود گذاشته است. اين حالت نگه داشتن كمان سند معتبري از نشان دادن قدرت است و مادها نيز از آن تبعيت ميكردند. در گور دخمه مشهور مادي نيز اين حالت نگه داشتن كمان ديده ميشود

موجودي كه دشمن زنان تازه فارغ و نوزادان است در اين صحنه به صورت ديو آدم نشان داده شده است. نامي از اين ديو در متون زرتشتي آمده است -ديو آل- كه نوزادان را مي بلعدو ناقل حصبه و تب و لرز است.

چند قمه را در كنار مادر ميتوان ديد كه مستقيما با باورهاي ترکان باستان رابطه دارد. آنها با وسيله نوك تيز اجنه و شياطيني كه به زن فارغ شده در شب ششم حمله ميكنند و نوزادان را اذيت ميكنند را فراري ميدهند. ترکان باستان به قنداق نوزاد نيز سوزني وصل ميكردند. اين سنت هنوز هم به چشم ميخورد.

در كنار آنها پدر نوزاد نذورات خود را به معبدي هديه ميدهد كه نشان از ايمان و اعتقاد مذهبي است. او در گيسوان خود سنجاقي فرو برده است. نماد معبد به صورت ميزي نشان داده شده است كه پايه هايش سم گاو است. صندلي روحاني نيز به همين شكل است. اين نمادها نشانه هايي از دام دار بودن اين قوم است. در آثار بدست آمده از لايه 4حسنلو و نيز ميادين ديگر باستاني آثاري اينگونه بسيار ديده شده است در گوشه ديگري حيواني درنده آماده حمله به نوزاد است كه در كمال زيبايي حكاكي شده است.

MİHRALİ BEY'İN HAYAT HİKÂYESİ

Karapapak-Terekeme Türklerinden olan Mihrali Tiflis vilâyetinin Borçalı sancağına bağlı Darvas Köyü'nde büyümüştür. Babası Memili dedesi ise Allahverdi'dir. Asil bir aileden olan Memili Acem kızı ile evle...nir. Ondan Mehmet Ali ikinci hanımından da Mihrali Bey İsa Bey Memmedalı ve Ali Bey doğmuştur. İki de kızı vardır: Huri ve Kezban.
Daha küçük yaşlarda ata binmeye silah kullanmaya başlayan Mihrali kısa boylu etine dolgun kara yağız ve sevimli biridir. Genç yaşlardaki gözü pekliği cesareti mertliği ve çevikliği dillerde söylenir olmuştur.
Mihrali on yedi yaşındayken babasını kaybeder. Ruslar Mihrali ve kardeşlerinin uğraşmaların rağmen Abdullah Ağa'nın Müslüman mezarlığına gömülmesine izin vermez ve Karapapakların inançlarına adetlerine ters düşen bir usulle kendi mezarlıklarına gömerler.
Civar köylerde bulunan Karapapaklar Çerkezler Çeçenler Lezgiler Darvas Köyü'ne gelip başsağlığı dilerler.
Mihrali o gece rüyasında babasını görür. Babası hiddetlidir. "Utanmıyor musun? Beni o mezarlığa nasıl gömdürdün? Yazıklar olsun sana! Eğer benim na'şımı bu kafirlerin içinde korsan hakkım haram olsun." der.

Rüyanın etkisiyle aniden uyanan Mihrali yatağından fırlar. Babasının hayali gözünün önünden hiç gitmez. Kılıcını beline bağlar hançerlerini kuşağının arasına sokar yanına kazma kürek alır dışarı çıkar. Vakit gece yarası olduğu için köy halkı derin uykudadır. Mihrali doğruca mezarlığa gider.
Kısa boylu olmakla beraber çevikliği sayesinde bir hamlede yüksek duvardan atlar. Nöbetçilere görünmeden babasının mezarına gelir. Mezarı kazar ve babasını çıkarır. Bir an önce oradan uzaklaşmak düşüncesiyle babasını omuzlar koşar adımlarla mezarlıktan ayrılır. "Dur! Eller yukarı!" sözüyle hareketsiz kalır. Nöbetçiler na'şı yere bırakmasını söyler. Mihrali bırakır ama bırakmasıyla beraber onların üzerine sıçrar. Dövüşmedeki mahareti sayesinde nöbetçileri öldürür.
Mihrali babasını tekrar omuzlayıp Müslüman mezarlığına getirir defneder. Sabaha doğru evine gelir. Olup biteni ağabeyi İsa'ya ve annesine anlatır. Kaçıp dağa çıkmaya karar verir.
Mihrali Keçeli Köyü'ne gider. Orada baba dostu Ahmet Ağa'nın evine misafir olur. Yaptıklarını Ahmet Ağa'ya ve karısına anlatır. Bu arada gönül verdiği Bahar'ı da orada görür.
Mihrali'nin yaptığı işi ertesi gün herkes duyar. Tiflis Valisi'nin emri üzerine köyü ararlar. O'nun Keçeli'ye gittiğini öğrenirler. Keçeli'de Ahmet Ağa'nın evini kuşatırlar. Mihrali içeride atına biner; mahmuz vurmasıyla şaha kaldırır. İkinci mahmuzla yel gibi ahırdan çıkar. Kapı önündeki iki askeri tepeleyip ve kendini atın karnına saklayıp süratle oradan uzaklaşır. (Mihrali atıcılıkta olduğu kadar binicilikte de çok ustadır. At son sürat koşarken karnından dolaştığı atın sırtında ayakta durduğu yahut amuda kalktığı bu haldeyken istediği hedefi vurduğu söylenir.)

Mihrali gece yarısından sonra evlerine gelir. Annesiyle gizlice konuşup ona veda eder; Darvas'tan uzaklaşır. O geceyi dağda geçirir. Ertesi gün bir çobana rastlar; yanında karnını doyurur. Emin yer olarak düşündüğü İran'a geçer.
Tiflis valisi Mihrali'yi ellerinden kaçırdıklarını öğrenince ileri gelenleri toplar onlara hakaret eder. kumandanlar askerleriyle etrafa yayılır uğradıkları köylerde Türklere zulmeder. Bu sırada Tavşankuloğlu Hüseyin'le Dalaverli Mansur da dağlarda eşkıyalık yapmaktadırlar. Bütün bunlar Çar II. Aleksandr (1855-1881)'ın kulağına gitmiştir. Türk eşkıyalarının yakalanması için emir verir. Bunun üzerine aramalara hız verilir.
İzini kaybettirmiş bulunan Mihrali'nin nerede olduğunu Keçeli Köyü'nden Hacı Veli Ruslara ihbar eder. Vali de bunu bir mektupla Çar'a bildirir. Mihrali'nin İran'da olduğunu haber alan Çar Şah'a bir nâme yazarak Mihrali'nin yakalanıp gönderilmesini ister.

İran zaptiyeleri Mihrali'nin bir handa kaldığını öğrenir ve oraya gider. Durmadan şüphelenen Mihrali üst kattan askerlerden birinin atına atlayarak oradan uzaklaşır. Tekrar Rusya topraklarına geçer. Evlerine gider annesi ve kardeşleriyle görüşür. Ağabeyi İsa Mihrali'ye kendilerine baskı yaptıklarını yalnız başına bir şey yapamayacağını Dalaverli Mansur ve Tavşankuloğlu Hüseyin'le birlikte olmasının lâzım geldiğini söyler. (Dalaverli Mansur çobanına kızıp onu bıçağı ile öldürmesi üzerine; Tavşankuloğlu Hüseyin de zengin bir Türk'ü yaralayıp Ruslara teslim olmamasından dolayı dağa çıkmıştır. Fakir olan Hüseyin gençliğinde aç kaldığı vakitler mal yayan çocukların ekmeklerini alıp; "Siz tavşan kulağı yapayım." diyerek sağından solundan yiyip karnını doyururmuş. Hüseyin'e bu yüzden Tavşankuloğlu lakabı verilmiştir.)

Mihrali ertesi gün bir çobanla Mansur'a ve Hüseyin'e haber gönderir. Bilahare onlarla buluşur. Birlikte gezmeye başlarlar. Bir Rus öldüren Keleninoğlu Hüseyin de bunlara katılır. Rusların Türklere yaptıkları zulüm karşısında Mihrali ve arkadaşları da Rus köylerine dehşet saçarlar. Dördünün şöhreti de günden güne yayılır.

Her gün valiye şikâyetler yağmaya başlar. Durumdan haberdar olan Çar II. Aleksandr devlet erkânı ile toplantı yapar. Sonuçta suçları az olan Mansur ve Tavşankuloğlu Hüseyin'in suçlarını bağışlarlar. Mihrali'yi yakalayanı rütbe ve para ile taltif edeceklerini halka bildirirler.

Haberi alan Mansur ile Tavşankuloğlu Hüseyin gizlice anlaşır; Vali'ye giderek teslim olurlar. Teslim olmakla kalmaz Darvas'a gidip Mihrali'nin ailesine eza-cefa yaparlar. Hatta Mansur Mihrali'nin ağabeyi Mehmet Ali'yi öldürür. (Bir söylentiye göre de karısını dağa kaldırır.) Bu duyan Mihrali de Mansur'un karısını dağa kaldırıp kurduğu çadıra hapseder. Kardeşi Ali'yi de nöbetçi koyar.
Durumu öğrenen Mansur Mihrali ile teke tek karşılaşmaya cesaret edemez. Tiflis Valisi'nin yanına çıkıp ondan yardım ister. Vali Mansur'un emrine beş yüz atlı verir. Aynı zamanda T. Hüseyin de Mansur'un kuvvetine yakın bir kuvvet tedarik eder.

Dalaverli Mansur etraftaki Türk köylerini Mihrali'nin aleyhine kışkırtır. Ailesinin dağa kaldırıldığını da hatırlatarak başına gelenlerin ileride kendilerine de yapılabileceğini söyler. Bütün bu gayret sonunda işe yarar. Mihrali'nin baba dostu Garip Ağa Maraşlı Köyü'nden yedi kardeşin en büyüğü Musa Çavuş da Çerkezlerden çok sayıda gönüllü toplayarak her koldan Mihrali'yi aramaya başlarlar.

Mihrali aradan bir ay geçtikten sonra Mansur'un karısını evine bırakır. Bu müddet içinde ona hiç dokunmamıştır. Arkadaşlarını toplar bir müddet dağılmalarını söyler. Kendisinin de Osmanlı topraklarına geçeceğini belirtir. Keleninoğlu Hüseyin'in ısrarları karşısında kendisiyle beraber gelmesini kabul eder.

Keleninoğlu Hüseyin'in babasıyla vedalaşmak için köyüne gider. Hüseyin'in köye geldiğini gören bir Türk Ruslara yaranmak gayesiyle köydeki Rus askerlerine O'nu ihbar eder. askerler babasını çağırıp Hüseyin'in teslim olması için O'nu ikna etmesini isterler. Aksi takdirde evi ateşe vereceklerini söylerler. Hüseyinteslim olmaz. Evin üstündeki otluğu ateşe verirler. Hüseyin boğulacak hale gelir. Babası; "Teslim ol!" diye üstüne üstüne gelirken onu bacağından hafifçe yaralar. Aksi takdirde onlar babasını öldüreceklerdir. Derhal dışarı çıkar ve iki Rus askerini

Dünyanı tanındıq ama özümüzw dandıq...Səfərxan qəhrəmaniyanBu adı eşitdinizmi !!!???O da başqa bir ölkədən olsaydı dunya onun igitligindən danışırdı« nelson mandella səfər xani görmək üçün irana(Azərbaycan) gəldi səfər xan 4 il mandelladan ...çox faşist dostaqlarında ayrımcılığa (təbiz) qarşi döyüşdü »Səfərxan qəhrəmaniyan 24 yaşında evləndi O azərbaycan ulusunun faşistə qarşı döyüş simgəsidir.Səfər xan azərbaycan milli hükümət ordusunun başçılığın ələ alaraq orduya başçılıq etdı.Şah qoşunu azərbaycana hucum etməsiylə güney azərbaycanda soy qırım yaratması ardından səfər xanın isarəti başladı. Səfər xan 1948 inci ilde urmu şəhrinde tutuqlanıb azərbaycan milli hükümətdən 4 il sonra asılma (idam) cəzasina məhkum olub 5 il bəlirsizlik (qeyri-müəyyənlik)dən sonra 1954 üncü ildə əbədi olaraq həbsə düşür.Səfər xan 1958 inci ildə burazcanın qorxunc dostaqına aparılır o bu iləri tədrici ölüm adlandırır. Şah zabitləri bütün güclərilə səfər xani başqa bir partiyə ayitdir diyə çalışırdılar ama səfər xanin bilgisiylə،bilinçiylə bütün çalışmaları tükətim(hədər) halinə gelmişdir. 1967 inci ildə 20 il isarət dən sonra qızıyla sut əmər uşağı atanın görüşünə gedirlər .qız la ata bir birin tanımırlar. səfər xan tutuqlananda qızı yeni dünyaya göz açmışdır. Səfər xanin ürəgi ağlamaq istədi ama zabitlərin yaninda ağlamadı qızından ayrildıqdan sonra milli qururu qorumaq uçun tuvaletdə ağlmışdi.Səfər xan « 32 » il istemar və faşistə qarşı döyüşdən sonra 1978 inci ildə özgurlügə buraxılır bu döyüş və dirənc(müqavimət)de azərbaycan millətinə minnətdar olduğunu bildirir.Səfər xanin ən böyük istəyi bütun millətlərin tamamilə özgür yaşamaqlarıdırO son nəfəsinə dək vətnın azadlığı uğrunda döyüşdü ve danışıqlarında bilə özünü «Azərbaycanin fədayi əsgəri» adlandırdi.1978 inci ilde şahin qaçmasi və islami inqilabin qələbə çalmasıyla səfər xan özgürlügə buraxıldıqdan sonra təbrizin yekətükan qəsəbəsində «Azərbaycan demokrat firqəsi» adıyla mağaza aşdı. sonunda səfər xan 81 yaşında Ağ ciyər xəstəliyi ndən fani dünyadan göz yumdu

آنایوردوم آذربایجان

بیر اوشاغام، آنام ســـن ســــن(من یك بچه ام و مادرم تویی)



... خسته اولسام، داوام سن سن (اگر مریض بشوم،دارویم تو هستی)



آغاج اولسام،هاوام ســــن سن (درخت باشم،هوا ونفسم تویی)



اورک ائــــویم سنســـیز تــــالان (خانه دلم بدون تو ویرانه هست)



آنا یوردوم، آذربایجان (سرزمین مادری ام ،آذربایجان)







جئیران اولسام ، سن داغیمسان (اگر آهو باشم،تو كوه منی)



بولبول اولسام،سن باغیمســــان (اگر بلبل باشم،تو باغ منی)



سونبول اولسام،تورپاغیمـــــسان (اگر گندم باشو،تو خاك منی)



ســــرین سولار،سندن آخـــــان (ای جاییكه چشمه های سرد از تو روان میشود)



آنا یوردوم آذربایجان (سرزمین مادری ام،آذربایجان)





آغ بـــــــولوتلار، یور قانیندی (ابرهای سفید،لحاف و روانداز تو است)



مـــــرد اوغوللار قوربانیـندی (فرزندان مرد وعیار قربان تو است)



یول گورسدن ، قورآنینـــدی (و قرآنی كه راه را نشان میدهد)



دوشمن لری ، درده سالان (ای كسیكه دشمنان را به درد می اندازی)



آنا یوردوم آذربایجان (سرزمین مادری ام،آذربایجان)





من آرازام ، ســن خزرسن (من آراز"ارس" هستم، تو خزر هستی)



آغیزلاردا، چوخ گـــــزرسـن (در زبانها وحرفها همیشه می گردی)



هر آفت دن ، بر حذر سـن (از هر آفتی،به دور هستی)



قار- یاغیشلار ، سنه یاغان (بارانها و برفها ،برای تو می بارد)



آنا یوردوم آذربایجان (سرزمین مادری ام،آذربایجان)



قول - قانادیم ، هوسیم سن (بال وپرم،هوسم)



یورولمایان ، نفسیم ســـن (نفس خستگی ناپذیرمن)



من اوره یم ، قفسیم سن (من دل هستم وتو قفسم)



منه دایاق ، کومــک دوران (برمن تكیه داده ای و كمك منی)



آنا یوردوم ، آذربایجان (سرزمین مادری ام،آذربایجان)





من قوش اولسام ، سن پریم سن (اگر من پرنده باشم توبال من هستی)



زرگـــــر اولسام ، ســـن زریم سن (اگر طلا فورش باشم،طلای منی)



عاشیق اولسام ، دیل بریم ســـن (اگر عاشق باشم،دلبرم تو هستی)



عاشیق لری ، ســــای سیز اولان (آنكه عاشق هایش بیشمار هست)



آنا یوردوم آذربایجان (سرزمین مادری ام،آذربایجان)



گوزَللــــــرین ، گوزَلی ســـن (زیبای زیباترین هایی)



داد لی - دوزلـــو مزه لی سن (با مزه و با نمك و شیرینی)



شاعیرین شعر ، غزلی سن (غزل و شعر شاعرانی)



آدین سنـین ، دیلــــده قالان (ای كه اسمت در زبانها می ماند)

كتاب‌ «دده‌ قورقود» از آثار كلاسیك‌ جهان‌ به‌ شمار می‌رود. این‌ كتاب‌ شاملِ یك‌ مقدمه‌ و دوازده‌ قصّة‌ حماسی‌ است‌، و با اینكه‌ حماسة‌ ملی‌ تركان‌ محسوب‌ می‌شود، تنها به‌ تُركان‌ تعلق‌ ندارد، بلكه‌ همانند كتابهایی‌ چون‌ «ایلیاد»، «ادیسه‌»، ...«د‌ُن‌ كیشوت‌»، «مهاباراتا»، «كمدی‌ الهی‌»، «هاملت‌» و... متعلق‌ به‌ همة‌ جهانیان‌ است‌. دانشمندان‌ و شرقشناسانی‌ چون‌ «دیتس‌» و «بارتلد»، اوقات بسیاری را برای‌ پژوهش‌ و تحقیق‌ دربارة‌ این‌ اثر صرف‌ كرده‌اند، و نویسندگان‌ همچون‌ یاشار كمال‌ در تركیه‌ و انار و مولود سلیمالی‌ در جمهوری‌ آذربایجان‌، با الهام‌ از این‌ قصّه‌های‌ حماسی‌، آثار ارزشمندی‌ پدید آورده‌اند. این‌ كتاب‌، یكی‌ ازشاهكارهای‌ «قصّه‌های‌ حماسی‌» جهان‌ است‌، و تاكنون‌ پژوهشگران‌ غربی‌، تُرك‌، روسی‌، آذربایجان‌ و ایرانی‌ و... دربارة‌ ارزشهای‌ گوناگون‌ اساطیری‌، ادبی‌، تاریخی‌، لغوی‌ و... این‌ كتاب‌، مقالات‌ ارزشمندی‌ نگاشته‌اند.
تاكنون‌ دو نسخة‌ اصیل‌ و كهن‌ از كتابِ «دده‌ قورقود» و تاریخچة‌ آداب‌ و رسوم‌ «اوغوزها» به‌ دست‌ آمده‌ است‌.
نخستین‌ نسخه‌ كه‌ در كتابخانة‌ «درسدن‌» یافت‌ شده‌، از یك‌ دیباچه‌ و دوازده‌ داستان‌ تشكیل‌ شده‌ است‌. دومین‌ نسخة‌ ناقص،‌ كه‌ در كتابخانة‌ «واتیكان‌» موجود بوده‌، مُتضمّن‌ شش‌ داستان‌ است‌. شایان‌ ذكر است‌ كه‌، قصّه‌های‌ این‌ نسخه‌، تنها در برخی‌ از كلمه‌ها و جمله‌ها، تفاوتهایی‌ جزئی‌ با نسخة‌ دیگر دارد؛ و از نظر انشا،هماهنگی‌ متن‌ و استواری‌ كلام‌، همانند نسخة‌ پیشین‌ است‌.
تقریباً تمامی‌ پژوهشهایی‌ كه‌ دربارة‌ این‌ كتاب‌ به‌ عمل‌ آمده‌، از روی‌ نسخة‌ درسدن‌ بوده‌ است‌. برخی‌ از محققان‌، از جمله‌ «دیتس‌»، مستشرق‌ آلمانی‌، و «بارتولد»، شرق‌شناس‌ روس‌، تحقیقات‌ ارزنده‌ای‌ دربارة‌ كتاب‌ «دده‌ قورقود» انجام‌ داده‌اند. در سال‌ 1913 و برای‌ نخستین‌بار، ادیب‌ معاصر ترك‌، «كیلیسلی‌ رفعت‌» در راه‌ چاپ‌ این‌ اثر پیشقدم‌ شد، و با استفاده‌ از كپی‌ای‌ از روی‌ نسخة‌ كتابخانة‌ درسدن‌، آن‌ را با الفبای‌ عربی‌ منتشر كرد.
پس‌ از وی‌، دده‌‌قورقودشناس‌ صاحبنام‌ ترك‌، «اورهان‌ شایق‌ گوگیای‌»، به‌ تحقیق‌ و تتّبع‌ دربارة‌ این‌ كتاب‌ پرداخت‌، و آن‌ را با حروف‌ لاتین‌ چاپ‌ كرد. بعد در سال‌ 1958، «محر‌ّم‌ ارگین‌» توانست‌ با تطبیق‌ نسخه‌های‌ موجود، متنی‌ انتقادی‌ و علمی‌ از آن‌ پدید آورد.

در کنار زنان قهرمان آذربایجان چون نگار همرزم کوراوغلو ـ هاجر هم رزم قاچاق نبی ـ کلدانیه هم رزم بابک ـ زینب پاشا قهرمان مشروطیت ـ فاطمه بنت نعیمی رهبر قیام خونین حروفیان تبریز وده ها قهرمان دیگر ادیبان و شاعران بزرگی از زنان بودند که خدمات ...ارزنده ای به ادبیات مشرق زمین نمودند از جمله پروین اعتصامی خورشید بانو ناتوان پسته شکار قیزی مهستی گنجوی و...... صحبت شاعره ترکی است از تبارکنگرلو ازدنبلی های آذربایجان این شاعره دختر کریم خان که از افراد صاحب نام تبریز بود میباشد که بعد ها به نخجوان مهاجرت کردند

حیران خانم مدتها در شهرهای نخجوان ارومیه و بخصوص خوی زندگی کرده است زمان حیات ایشان معاصر فتحعلی شاه قاجار میباشدحیران خانم عمری پر برکت داشتند و در طول حیات خود زمان سه پادشاه قاجار را درک کرده اند حیران خانیم نامزذش را در خلال جنگ های خانمان برانداز ایران وروس از دست میدهد و تا آخر عمر دردمندانه چشم به راه بازگشت او میماند و تن به ازدواج مجدد نمیدهد حیران خانم تسلط ویژه ای به زبانهای ترکی و فارسی داشته است ودر طول هشتاد سال عمر خود مووفق به خلق آثار بدیعی شده است که از نظر کیفیت در حد آثار نوابغ شعرا است
بویون سرو سهی زولفون معنبر جمالین یوسف کنعانه بنزر

قاشین عشق لرین قصدینه گویا خم اولموش تیغ سر افشانه بنزر

آچاندا گوزلرین آلیر بو جانی یاتاندا فتنه دورانه بنزر

با خاندا نازیله تیر نگاهین کونولده خنجر برانه بنزر

دیلون بولبول ساچین سنبل اوزون گل کج اولموش کیپریگین پیکانه بنزر

مه رخسارین ای حور بهشتی گلستاندا گل خندانه بنزر

ویریب باد صبا زولفون داغیتمیش گل اوزده دسته ریحانه بنزر

لب لعل شفا بخشین عزیزیم بعینه چشمه حیوانه بنزر

خالین هندو صفت کنج لبینده اوتورموش تخت آرا سلطانه بنزر

سنین کوینده عاشقلر فغانی چمنده بولبول خوش خوانه بنزر

گوزوم یاشی فراقوندن اوزومه سراسر لولوء غلطانه بنزر

اگر چه عاشقین چوخدور ولیکن اینانما هئچ بیری حیرانه بنزر

اعترافات شوک آور یک ارمنی در باره کشتار ترکان خوجالی

این اعترافات که از یکی از سیاهترین لکه های ننگ تاریخ بشریت پرده بر میدارد توسط یک روزنامه نگار وشاعر معروف ارمنی نگاشته شده است که خود در آن جنایات شرکت داشته وآنرا مایه افتخار خود وارام...نه میداند. باشد کسانی که هنوز نسبت به وقوع این فاجعه با تردید مینگرند با خواندن این اعترافات صریح وتکاندهنده بخود بیایند.
یکی‌ از شعرا و نویسندگان مشهور ارمنی ب...ه نام زوری بالایان در کتابی‌ تحت عنوان ؛احیا دوباره روحمان؛ از قتل عام خوجالی در تاریخ ۲۶ فوریه ۱۹۹۲ که خود نیز در آن شرکت داشته چنین مینویسد:
با خاچاتوریان به خانه ای که تصرف کرده بودیم وارد و کودک ۱۳ ساله تورکی رادیدیم که توسط سربازان ارمنی به پنجره اتاق میخکوب شده بود خاچاتوریان برای اینکه جلوی گریه و فریادهای کودک را بگیرد پستان بریده شده مادرش را به زور در دهان وی فرو برد بعد از آن من پوست سر و سینه و شکم کودک را کنده و تایم گرفتم کودک در عرض هفت دقیقه بر اثر شدت خونریزی جان داد و من با این عمل دچار شادی و شعف زاید الوصفی شدم و تمام روحم سر شار از غرور گردید.
خاچاتوریان جسد کودک را تکه تکه کرده و در مقابل سگهایی که از نژاد خود ترکها هستند انداخت!شب همانروز این کار را با سه کودک دیگر ترک تکرار کردیم `بدین شکل من به وظیفه خود به عنوان یک ارمنی عمل کرده و یقین دارم که که تمامی‌ ارامنه به ما و کارهایمان افتخار خواهند کرد.
زوری بالایان - از کتاب احیا دوباره روحمان- چاپ شده در صفحه ۲۶۰ تا ۲۶۲ نشریه وانادزور بتاریخ ۱۹۹۶.
علاوه بر این نویسنده و روزنامه نگار دیگر ارمنی به نام دیوید خردیان که اکنون ساکن لبنان می‌باشد در لابلای صفحات ۱۹ تا ۷۶ کتابی تحت عنوان'' در راه صلیب'' از مصیبتهای وارد به اهالی خوجالی در طی‌ قتل عام آنها توسط ارامنه به عنوان افتخار ارامنه یاد کرده و در صفحهٔ ۲۶ آن نوشته است:در یک صبح سرد در نزدیکیهای داش بولاق مجبور شدیم برای عبور از یک باتلاق از اجساد پلی‌ برای عبور بسازیم ''پود پول کوویک اوهانیان '' وقتی‌ ترس مرا در عبور از روی اجساد دید و اشاره کرده وگفت نترس حرکت کن و من پایم را روی جسد دختری ۹ تا ۱۱ ساله گذاشته و شروع به حرکت نمودم.پاهایم وتمام شلوارم غرق خون شده بود. بدین شکل ما از روی اجساد ۱۲۰۰ نفر که پلی‌ برای ما شده بودند گذشتیم.
در صفحهٔ۶۲ و ۶۳ '' مارتین ۲'' از یک گروه ارمنی به نام کافلان که وظیفه سوزاندن اجساد را بر عهده داشتند نام برده شده و در ادامه آمده است: ۲۰۰۰ نفر از منگولهای پست(تورکها) در یک کیلومتری خوجالی سوزانده شد .در آخرین ماشینی که برای سوزاندن حمل میکردند من دختری ۱۰ ساله را دیدم که علیرغم زخمهای زیاد در ناحیه سر و دست وسرما و گرسنگی همچنان زنده بود و به سختی نفس می‌کشید ;دخترک به من نگاه میکرد و من هیچگاه چشمها ی آن دختر ۱۰ ساله را که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد را فراموش نخواهم کرد `سربازی به نام تیکرانیان گوشهای دخترک را گرفت و او را کشان کشان به داخل اجسادی انداخت که قرار بود سوزانده شوند سپس مواد آتش زا بر روی آنها ریخته و اجساد راآتش زدند' صدای نالهٔ و فریاد کسانی‌ که هنوز زنده بودند از میان آتش به گوش میرسید

65سال از آغاز نهضت ۲۱ آذر میگذرد، با وجود اینکه در طی این سالها در باره آن سخنهای بسیاری گفته و نوشته شده، هنوز بسیناگفته ها و نا نوشته ها وجود دارد! هنوز تجربیات زیادی از آن جنبش “بلااستفاده” مانده است. یعنی می شد به عنوان تجربه هایی گران...قدر مثمر ثمر واقع شود ولی بنا بعللی نشده است. هنوز اکثر راویان را با جریان ۲۱ آذر “حب” و “بغض” هایی است که در روایت آنها بشدت دخیل است! در یک کلام هنوز خیلی چیزها می توان از آن نهضت آموخت، درسهایی که به درد امروز مردم ما در مبارزه با اهریمن استبداد میخورد!

متأسفانه طی این مدت، ابتداء حکومت سلطنتی، بعدها و به پیرو آن حکومت اسلامی، با دروغ و ریا، فریب و افتراء سعی کرده اند تصویر کاملا” منفی از دوره یکساله حکومت ملی آذربایجان در اذهان مردم ایجاد کرده و مانع از بکارگیری تجربیات گرانقدر آن جنبش شوند. دولت شاهنشاهی تا روز سرنگونی اش سیاست کاملا” دشمنانه ای همراه با فریب افکار عمومی در قبال جنبش ملی ـ دموکراتیک آذربایجان بکار می برد؛ شاه سعی داشت با تیره نشان دادن چهرهء جنبش مردم آذربایجان، حقانیت رژیم را در سرکوب جنایتکارانه آن به ثبوت برساند. هرگز در دوره پهلوی از پیشرفت های اجتماعی ـ اقتصادی و فرهنگی دوره حکومت دموکراتها، کلمه ای بر زبان جاری نشد؛ هرگز گفته نشد که، این جنبش تا چه اندازه مردمی و تا چه پایه دموکراتیک بوده است. هرگز از سرکوب وحشیانه خود که تا چه اندازه به جان، مال، و ناموس مردم رنجدیده آذربایجان از طرف ارتش و عوامل رژیم تجاوز شد، سخنی به میان نیامد. از تعداد خانمانهایی که برباد شد و از ارقام بالای کشته ها، تبعیدیها و زندانیان حرفی زده نشد و بجای آنها از “نجات آذربایجان!!” داستانها گفته شد! رژیم شاه به این همه اکتفاء نکرد، بلکه در پی شکست نهضت ۲۱ آذر، با انکار کثیر المله بودن جامعه ایران، در درست کردن ذهنیت منفی بر علیه احقاق حقوق ملی ملیتهای غیر فارس، به شکوفایی نوعی از شووینیسم دامن زد که متأسفانه بخشی از روشنفکران جامعه ما را نیز با خود همراه کرد! رژیم اسلامی با توجه به سیاست “امت سازیِ” خود، از یک طرف سبب روی آوری بخش بزرگی از مردم و روشنفکران به نوعی ناسیونالیسم که احیای شکوه ساسانی را مد نظر دارد و در خیلی مواقع با شووینیسم رژیم پهلوی، پهلو می زند، شده است و از طرف دیگر بجهت ماهیت ضددموکراتیک خود با برچسب “ “پان ترکیسم”، سعی در تحریک افکار عمومی بر علیه جنبش دموکراتیک مردم آذربایجان داشته ومبارزات امروز مردم رازیرسوال ببرد